پهلوان منطقه ی مهربان

خرید بک لینک

اواخر پائیز یکی از سال های ابتدائی دهه ی60 است دقیقا نمی دانم چه سالی و سوز سرما از راه رسیده و دیگه بدون لباس گرم نمی شه بیرون رفت، میدان اکباتان همدان هنوز به شکل امروزی در نیامده ترمینال مینی بوس روستائی در پائین تپه ی هگمتانه قرار دارد و هرچه رو به خیابان اکباتان می روی میوه فروش ها بر روی چرخ های دستی میوه می فروشند و اون دست هم چند نفر سلمانی آئینه هایشان را به درختان کنار خیابان آویزان کرده با یک صندلی اوراق و یک لنگ و قیچی و ماشین اصلاح منتظر هستند تا سر وصورت روستائیان را اصلاح کنند. کمی بالاتر جمعیت زیادی به صورت دوار حلقه زده و نمایشی را تماشا می کنند و صدای یک نفر بلند است که از دور معلوم است که در حال رجز خوانی و شعر خوانی است، نزدیکتر می روم چون قدم کوتاه است چیزی را نمی بینم مجبور می شوم خم شده و از لای پای تماشاگران خودم را به داخل برسانم و جائی را برای نشستن پیدا کنم، بله پهلوان در حال معرکه گیری است منم که خیلی عاشق این صحنه ها هستم، با هیجان مشغول تماشای معرکه می شوم، پهلوان تعدادی سنگ و دو تا زنجیر و یک عدد دنده فلایول و البته یک عدد جعبه که داخلش دو تا مار قراردارد در وسط میدان قرار داده است، پهلوان قبل از رسیدن من سنگ هارا شکسته و حالا دو تا زنجیر به دور بازوهاش بسته و مدام زور می زند تا آنها را پاره کند، باراول زنجیر پاره نمی شود و تکرار و تکرا، پهلوان گوشه ی زنجیر را گرفته و به گوش خودش نزدیک می کند انگار که دارد با زنجیر حرف می زند، مردم هم با تعجب نگاه می کنند و با هم زمزمه می کنند که مگر زنجیر هم حرف می زند؟؟؟ بعد از چند لحظه پهلوان می گوید که آقایان زنجیر می گوید" اگر از میان این جمعیت 5 تا جوانمرد پیدا شود وهرکدام 1000 تومان بدهند من پاره می شوم،" 5 نفر و بلکه بیشتر هرکدام مبالغی را به پهلوان تقدیم می کنند و او هم شارژ شده و به معرکه ادامه می دهد، این حرکت را چندین بار تکرار می کند و نزدیک است که حوصله ی تماشاگران سر برود، پهلوان متوجه این قضیه می شود و آخرین زور خود را می زند و زنجیرها از هم جدا شده و تماشاگران هم هورا می کشند. پهلوان در میان معرکه گاه گاهی  هم اشعاری را غلط غولوط می سراید از جمله این بیت" گشمه نامرد کورپوسونن قوی آپارسون سو سنه – یاتما تولکو دالداسونا قوی سیندیرین شیر سنه"  و به معرکه ادامه می دهد تا نوبت به جعبه ی مار می رسد بعد از کلی زمینه چینی و سر هم کردن داستان برای بیرون آوردن مار از داخل جعبه و انداختن به گردن خود که باعث جذب تماشا گران شده بود یکدفعه رو به جمعیت می کند و با خنده می گوید" آخه بابا تو این وقت سال و تو این سرما مار کجا بود" تماشا گران ناامیدانه و با حیرت به پهلوان نگاه می کنند و خیلی ها عصبانی می شوند و با بد و بیراه آنجا را ترک کرده و می روند و تماشاگران جدیدی به معرکه اضافه می شوند، نوبت به دنده فلایول می رسد و پهلوان مجددا با اشعار حماسی و ... به سمت جمعیت می رود باز مشغول جمع کردن پول می شود تا اینکه آخرین نمایش خود را اجرا کند، بعد از چند دقیقه و اطمینان از اینکه دیگر کسی حاضر نیست پول بدهد به سمت دنده فلایول می رود و نصفی از بدن خود را داخل دنده می کند و می خواهد ادامه بدهد که ناگهان ماموران سد معبر شهر داری از راه می رسند و بدون توجه به پهلوان وسایل او را جمع می کنند و با خود می برند، پهلوان هم چون داخل دنده فلایول گیر کرده فرصت هیچ گونه عکس العملی ندارد فقط فریاد می زند " بابا اجازه بدید از داخل دنده خارج شوم براتون توضیح می دهم" که ماموران شهرداری هیچ توجهی نمی کنند و مردم هم پراکنده می شوند و پهلوان می ماند و دنده ای که توش گیر کرده و بساط کوچکش ، یه چند نفری هم امثال من هنوز تماشاگر هستند که پهلوان بازحمت از داخل دنده خارج می شود و معرکه پایان می یابد، پهلوان قصه ی ما را خیلی از بزرگان و بلکه جوانان دهکده ی مهربانی به خوبی می شناسند، او کسی نیست جز "خانعلی پهلوان " که اصالتا بچه ی آللان علیاست، اما  من خیلی دلم به حال پهلوان سوخت چه را که بعضی ها می گفتند این یه جور گدائیست، اما من هیچ وقت نتوانستم به خودم این را بقبولانم چرا که زمینه ی روزی هر کس یه جوری فراهم است و زمینه ی روزی پهلوان هم این جوری بود، حالا دیگر خانعلی پهلوان پیر شده است  و دیگر زور و بازوی آن روزها را ندارد، هرکجا هست ما برایش آرزوی سلامتی داریم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ ساعت 11:26 توسط آیلار  | 

مادری از دیار مهربانان آسمانی شد...

ما را در سایت مادری از دیار مهربانان آسمانی شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:11

صفحه بندی